آغوش یار
آمد خیا لش دوشم در آغوش بگرفت تنگم رفتم من از هوش
هشیار گشتم ، دیدم جما لی کزدیدنش عقل می گشت مدهوش
گفتم میم ده ، تا مست گردم گفتا که پیش آ ، می از لبم نوش
چون پیش رفتم تا گیرمش لب لب نا گرفته رفت از سرم هوش
زان پس دگرمن خود را ندیدم تا آنکه گشتم ، از خود فراموش
گویی که من خودهرگز نبودم او بوده تنها ، من بوده رو پوش
بودم نقابی ، یا خود سرابی او بوده هم دوش خود را در آغوش
نی مست بودم،نی هست بودم بودم خیا لی در خواب خرگوش
این قصه رافیض جائی نگویی میدار در دل می باش خاموش
فیض کاشانی ج 2 ص899
توسط : مهدی در انتظار مهدی تاریخ : یکشنبه 86/11/21